برگ نخست  |  تماشا خانه  |  نگارخانه  |  تالار گفتگو  |  بايگاني پژوهش ها و نوشتارها  |  واپسين ديدگاه هاي رسيده  |  دانستنیها  |  تبليغات  |  درباره ما  |  همکاري با ما
                 منوی سايت 
            رويداد هاي روستا
            دهياري
            شوراي اسلامي
            فرآورده هاي کشاورزي
            آداب و رسوم
            آمار و امکانات روستا
            تاریخچه و آثار تاریخی
            مراسم مذهبي
            گویش و واژگان گویشی
            تنوع زیست محیطی
            جاذبه ها و دیدنیها
            غذاهای محلی
             ورزش و بازی های محلی
            کوه ها و غارها
            پوشش و لباس محلی
            آواها و نواهاي محلي
            تیم فوتبال شاهین خان آباد
            بازمانده گذشتگان
            نخبگان روستا
            وصیت نامه شهدا
             اشعار و سروده ها
            داستان و ضرب المثل ها
            روستاهای همجوار با ما
            پژوهش هاي کشاورزی



                   اشعار خان آبادیها  

 

ادامه در صفحه بعد : صفحه ۲

 

طلوعی زیبا از خورشید در خان آباد 

در وصف روستا

 

گوشه دنج جهان است روستا

خلوت باغ جنان است روستا

دشت و صحرایش همیشه نوبهار

جلوه رنگین کمان است روستا

مردمش آرام فضایش بی صدا

چون کلاس امتحان است روستا

کوچه باغ ها مرکز آرامش است

داروی روح و روان است روستا

در وجود جمله مهر و عاطفه

مردمانش مهربان است روستا

دخترانش با حجاب و با ادب

چون پری باشد زنان روستا

با محبت پیره مردانش همه

همچو قلب نوجوان است روستا

راه ندارد اندر آن دزدان چو شهر

در امان از رهزنان است روستا

در ده ما نیست بازار سیاه

فاقد جنس گران است روستا

بر خلاف شهر بی دوز و کلک

صاف و ساده مردمانش روستا

حیف و صد حیف از جور زمان

چو غریب بی نشان است روستا

 

 علی جان قاسمی 


گفت پنج وارونه چه معنا دارد؟ خواهر کوچکم این را پرسید؟ من به او خندیدم ؟ کمی آزرده و حیرت زده گفت؟ روی دیوار و درختان دیدم ؟ باز هم خندیدم؟ گفت دیروز خودم دیدم ؟ مهران پسر همسایه پنج وارونه به مینو میداد؟ آنقدر خنده برم داشت که طفلک ترسید؟ بغلش کردم و بوسیدم و با خود گفتم؟ بعدها وقتی غم؟ سقف کوتاه دلت را خم کرد؟ بیگمان می فهمی؟ پنج وارونه یعنی چه معنا دارد؟

مینا


 

کاش باران ببارد
کاش بشود لبخند دريايي را لمس کرد
کاش در پس این نگاههای سرد ویخ زده
به اندازه ی پهنای گلبرگ گل سرخ
قدری عشق،
قدری مهر، وجود داشته باشد
چقدر دلم هوای دیدن لبخند یک نوزاد را کرده
چقدر دلم هوس لمس معصومیت گونه های یک طفل شیر خواره را کرده
هوس چهره ی یک دختر کوچولو را
که وقتی لبخندی تحویلش می دهم
با نگاهش مرا در آغوش می گیرد
آری، دلم هوای نگاههای معصوم
دست های پاک ، قلبهای لبریز از مهربانی کرده
من از تو چه خواستم ای زمانه ی غریب
جز یک شاخه گل سرخ زیبا
برای بوییدنش،
برای لمس گلبرگهای مخملینش...
آری کاش باران ببارد
دلم هوای باران کرده
هوای یک حوضچه،پر از زلالی آب....

روح الله جمشیدی


 

 تو مرا می فهمی 

من تو را می خواهم

وهمین ساده ترین قصه یک انسان است

تو مرا می خوانی

 من تو را ناب ترین شعر زمان می دانم

 و تو هم می دانی

 تا ابد در دل من می مانی

...

.... آرزويم اين است نتراود اشك در چشم تو هرگز مگر از شوق زياد

.... نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز

.... و به اندازه ي هر روز تو عاشق باشي

.... عاشق آنكه تو را مي خواهد

.... و به لبخند تو از خويش رها مي گردد

  و ترا دوست بدارد به همان اندازه كه دلت مي خواهد

روح الله جمشیدی


 

شايد آن روز که سهراب نوشت تا شقايق هست زندگي بايد کرد
 خبري از دل پر درد گل ياس نداشت 
بايد اين گونه نوشت
 هر گلي هم باشي چه شقايق چه گل ميخک وياس
 زندگي اجباريست .
مَهلا
 
 
.....تورا مي شناسم 
امشب ،
در دل تاريک اين شب،
درزير اين آسمان بلند،
بلندتاريک بي انتها
ودر اين سکوت -که گاه به گاه صداي عبوري تن آن را مي خراشد
وزير نور اين ماه -که نشاني از تو دارد 
هميشه....
نشسته ام وبراي تو مي نويسم ؟!
و از عشق لا يتناهيت مي گويم واز فراقت....که حالا ديگر براي همگان قصه اي
 کهنه است و زخمي کهنه تر براي منتظران.
بي ترديد .....شايد مجمو عه اي از حروف را که در کنار هم ساخته باشند
واژه اي به وسعت بي کرانه عشق ،
به بزرگي انتظار.....
وبه شيريني وصال:
"م ه د ي"

مَهلا


سلام ؛ حال من خوب است

ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور

که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند ...

با این همه اگر عمری باقی بود ، طوری از کنار زندگی می گذرم،

که نه دل کسی در سینه بلرزد، و نه این دل نا ماندگار بی درمانم ...

تا یادم نرفته است بنویسم :

دیشب در حوالی خواب هایم، سال پر بارانی بود...

خواب باران و پاییزی نیامده را دیدم

دعا کردم که بیایی، با من کنار پنجره بمانی، باران ببارد

اما دریغ که رفتن، راز غریب این زندگیست

رفتی پیش از آن که باران ببارد ...

می دانم، دل من همیشه پر از هوای تازه باز نیامدن است!

انگار که تعبیر همه رفتن ها، هرگز باز نیامدن است

بی پرده بگویمت :

می خواهم تنها بمانم

در را پشت سرت ببند

بی قرارم، می خواهم بروم، می خواهم بمانم ؟!

هذیان می گویم ! نمی دانم...

نه عزیزم، نامه ام باید کوتاه باشد،

ساده باشد، بی کنایه و ابهام

پس از نو می نویسم :

سلام ! حال من خوب است

اما تو باور نکن ...

 مریم


من رویای آبی آن سالها را هنوز به یاد دارم ... هنوز هم می دانم زندگی، در لحظه هایش خلاصه می شود ...

در همان لحظه ای که چشم می دوزی به غروب خورشید، در ساحل دریا ...
و می دانی که شاید فردا، باز هم ببینی طلوعش را ...
یا در همان لحظه ای که گلی را می بویی ...

و می دانی که عاشقان عطر آن را همواره به خاطر خواهند داشت ... یا در همان لحظه ای که می سپری به باد گیسوانت را ...

من می دانم که زندگی ثبت همین لحظه هاست...

من هنوز هم لحظه های آبی و سفید و سبز زندگیم را می بویم ...

بی جهت نیست، هر از گاهی چشمانم را می بندم... 

سکوت می کنم ...

و زندگی را مزه مزه می کنم ...

من دلم می خواهد تمام رویاها را زنده کنم ...

و در گوش ت زمزمه کنم: این هم یک لیوان آب، باران می آید!

آرزو


 

آرش کمانگیر

 

برف می بارد
 برف می بارد به روی خار و خاراسنگ
کوهها خاموش
 دره ها دلتنگ
 راه ها چشم انتظار کاروانی با صدای زنگ
بر نمی شد گر ز بام کلبه های دودی
یا که سوسوی چراغی گر پیامی مان نمی آورد
 رد پا ها گر نمی افتاد روی جاده های لغزان
ما چه می کردیم در کولک دل آشفته دمسرد ؟
آنک آنک کلبه ای روشن
 روی تپه روبروی من
 در گشودندم
مهربانی ها نمودندم
زود دانستم که دور از داستان خشم برف و سوز
در کنار شعله آتش
قصه می گوید برای بچه های خود عمو نوروز
گفته بودم زندگی زیباست
گفته و ناگفته ای بس نکته ها کاینجاست

آسمان باز
 آفتاب زر
 باغهای گل
دشت های بی در و پیکر
آری آری زندگی زیباست
 زندگی آتشگهی دیرنده پا برجاست
گر بیفروزیش رقص شعله اش در هر کران پیداست
 ورنه خاموش است و خاموشی گناه ماست
پیر مرد آرام و با لبخند
کنده ای در کوره افسرده جان افکند
 چشم هایش در سیاهی های کومه جست و جو می کرد
 زیر لب آهسته با خود گفتگو می کرد
زندگی را شعله باید برفروزنده
شعله ها را هیمه سوزنده 
زندگانی شعله می خواهد صدا سر داد عمو نوروز
 شعله ها را هیمه باید روشنی افروز
کودکانم داستان ما ز آرش بود
 او به جان خدمتگزار باغ آتش بود
روزگاری بود
 روزگار تلخ و تاری بود
بخت ما چون روی بدخواهان ما تیره

دشمنان بر جان ما چیره 
 ترس بود و بالهای مرگ
کس نمی جنبید چون بر شاخه برگ از برگ
سنگر آزادگان خاموش
خیمه گاه دشمنان پر جوش 
انجمن ها کرد دشمن
رایزن ها گرد هم آورد دشمن
تا به تدبیری که در ناپک دل دارند
 هم به دست ما شکست ما بر اندیشند
نازک اندیشانشان بی شرم
که مباداشان دگر روزبهی در چشم
 یافتند آخر فسونی را که می جستند
چشم ها با وحشتی در چشمخانه هر طرف را جست و جو می کرد
وین خبر را هر دهانی زیر گوشی بازگو می کرد
 آخرین فرمان آخرین تحقیر
مرز را پرواز تیری می دهد سامان
گر به نزدیکی فرود اید
خانه هامان تنگ
 آرزومان کور
 ور بپرد دور
تا کجا ؟ تا چند ؟
آه کو بازوی پولادین و کو سر پنجه ایمان ؟
هر دهانی این خبر را بازگو می کرد
چشم ها بی گفت و گویی هر طرف را جست و جو می کرد
 لشکر ایرانیان در اضطرابی سخت درد آور
دو دو و سه سه به پچ پچ گرد یکدیگر
 کودکان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
 مادران غمگین کنار در
 کم کمک در اوج آمد پچ پچ خفته
 خلق چون بحری بر آشفته
 به جوش آمد
 خروشان شد
 به موج افتاد
برش بگرفت و مردی چون صدف
 از سینه بیرون داد
 منم آرش
چنین آغاز کرد آن مرد با دشمن
منم آرش سپاهی مردی آزاده
به تنها تیر ترکش آزمون تلختان را
اینک آماده 
 کمانداری کمانگیرم
شهاب تیزرو تیرم 
 پس آنگه سر به سوی آٍسمان بر کرد
 به آهنگی دگر گفتار دیگر کرد
درود ای واپسین صبح ای سحر بدرود
که با آرش ترا این آخرین دیداد خواهد بود
به صبح راستین سوگند
 به پنهان آفتاب مهربار پاک بین سوگند
که آرش جان خود در تیر خواهد کرد
پس آنگه بی درنگی خواهدش افکند 
 زمین خاموش بود و آسمان خاموش
 تو گویی این جهان را بود با گفتار آرش گوش
به یال کوه ها لغزید کم کم پنجه خورشید
هزاران نیزه زرین به چشم آسمان پاشید
 نظر افکند آرش سوی شهر آرام
کودکان بر بام
دختران بنشسته بر روزن
مادران غمگین کنار در
مردها در راه 
 دشمنانش در سکوتی ریشخند آمیز
راه وا کردند
 کودکان از بامها او را صدا کردند
مادران او را دعا کردند
 پیر مردان چشم گرداندند
 دختران بفشرده گردن بندها در مشت
همره او قدرت عشق و وفا کردند
 آرش اما همچنان خاموش
 از شکاف دامن البرز بالا رفت
 وز پی او
 پرده های اشک پی در پی فرود آمد
بست یک دم چشم هایش را عمو نوروز
خنده بر لب غرقه در رویا
کودکان با دیدگان خسته وپی جو
در شگفت از پهلوانی ها
شعله های کوره در پرواز
 باد غوغا
شامگاهان
 راه جویانی که می جستند آرش را به روی قله ها پی گیر
 باز گردیدند
 بی نشان از پیکر آرش
با کمان و ترکشی بی تیر
 آری آری جان خود در تیر کرد آرش
 کار صد ها صد هزاران تیغه شمشیر کرد آرش
 تیر آرش را سوارانی که می راندند بر جیحون
به دیگر نیمروزی از پی آن روز
 نشسته بر تناور ساق گردویی فرو دیدند
 و آنجا را از آن پس
مرز ایرانشهر و توران بازنامیدند
 آفتاب و ماه را در گشت
سالها بگذشت
 سالها و باز
در تمام پهنه البرز
 وین سراسر قله مغموم و خاموشی که می بینید
وندرون دره های برف آلودی که می دانید
 رهگذرهایی که شب در راه می مانند
 نام آرش را پیاپی در دل کهسار می خوانند
 و نیاز خویش می خواهند
 با دهان سنگهای کوه آرش می دهد پاسخ
 می کندشان از فراز و از نشیب جادهها آگاه
می دهد امید
 می نماید راه
 در برون کلبه می بارد
 برف می بارد به روی خار و خارا سنگ
 کوه ها خاموش
دره ها دلتنگ
راهها چشم انتظاری کاروانی با صدای زنگ
 کودکان دیری است در خوابند
 در خوابست عمو نوروز
 می گذارم کنده ای هیزم در آتشدان
 شعله بالا می رود پر سوز

 

شعر از : سیاوش کسرایی

ارسالی از رضا


 

هفتمین سوگواره غروب عشق

 

مردی از تبار مردان خدا

می رود به معراج ثانیه ها

بر سر نماز این جماعت

....یاکریم های شکایت می رسند

تا خدا

تا به ساحل رسیدیم

آب از حوصله نگاهم گذشت

و چشمانم تنها تورا

با یک نفس مسیحایی دعا می خوانند

قاصدک های شهر

با کوله باری از یک خبر

....وحالا

عروج ملکوتی برکت سفره های شهر

و کشتی طوفان زده نوح امیدان

در مرداب غمزده دعا

به گل می نشیند

...انا الله ...انا الله

و چه زود

پر کشید پرستوی نگاه خدا

 

 

سید طاها (مجتبی ) فارسی

خمین


زیباترین گل 

چه زیبا می شوی وقتی که می گردی سرپا سبز
تو را من دوســت می دارم تو را ای سبز بالا سبز

تو روح ســـبز بارانی , من آن نـــیلوفر خــــواهش
بیا بنشین کنارم سبز و بنشان خواهشم را سبز

دلم قد می کشـــــد تا آبشار صاف گیسویت
تو اما تشنه می خواهی مرا غرق تمنا سبز

به زیر اســـــمان چشــــم تو تا چند بنشــــینم
بگو پژمرده می خواهی مرا ای اسمان یا سبز

به هنگام عــبور از لحظه های آبی احساس
مرا پل می زند چشم تو از آبی ترین تا سبز

تو در چشم من آن زیـــباترین گـــل در بهارانی
به غیر از تو نمی بینم گلی در جمع گلها سبز

میان این همه گــــلهای رنــــگارنـــــگ باغ عشق
گل از چشم تو می چینم گل از چشم تو زیبا سبز

به شوق دیدنت سر می کشند از پشت پرچین ها
بــــهار آورترین گــــــلها هــــــمه محو تماشا سبز

فضــــــای دره از بــــوی بـــــهار آکنده می گردد
چون بر می داری آهسته قدم روی علفها سبز

بیا ای دختر دریا کــــــنار ســــــاحل چشمم
که دیدن دارد اینجا با تو چشم انداز دریا سبز

نه تنها عشق من احساس من یا شعر من شد سبز
که از لـــطف نــگاهت خـــــــاک هم گردیده حتی سبز

 مریم


 

 

« من هم می میرم»

من هم می میرم

اما نه مثل غلامعلی

که از درخت به زیر افتاد

پس گاوان از گرسنگی ماغ کشیدند

وبا غیظ ساقه های خشک را جویدند

چه کسی برای گاوها علوفه می ریزد؟

من هم می میرم

اما نه مثل گل بانو

که سر زایمان مرد

پس صغرا مادر برادر کوچکش شد

و مدرسه نرفت

چه کسی جاجیم می بافد؟

من هم می میرم

اما نه مثل حیدر

که از کوه پرت شد

پس گرگ ها جشن گرفتند

و خدیجه بقچه های گلدوزی شده را

در ته صندوق ها پنهان کرد

چه کسی اسبهای وحشی را رام می کند؟

من هم می میرم

اما نه مثل فاطمه

از سرما خوردگی

پس مادرش کتری پر سیاوشان را

در رودخانه شست

چه کسی گندم ها را به خرمن جا می آورد؟

من هم می میرم

اما نه مثل غلامحسین

از مارگزیدگی

پس پدرش به دره ها و رود خانه های بی پل

نگاه کرد و گریست

چه کسی آغل گوسفندان را پاک می کند؟

من هم می میرم

اما در خیابانی شلوغ

دربرابر بی تفاوتی چشمهای تماشا

زیر چرخ های بی رحم ماشین

ماشین یک پزشک عصبانی

وقتی که از بیمارستان بر می گردد

پس دو روز بعد

در ستون تسلیت روزنامه

زیر یک عکس ۶در۴ خواهند نوشت

ای آنکه رفته ای...

چه کسی سطل های زباله را پر می کند؟

 شعر از سلمان هراتی ارسالی از قاسمی اصل خان آبادی


 

زندگی ... 

 زندگی نیرنگ و دل نیرنگ و

وجدانها دروغ ، عشق ها دوستی ها مهرو

محبت ها دروغ ،انتهای عشق پاک و بی ریا

ناکامی است من دروغ وتو دروغ

عشق این دنیا

 دروغ ...

 

 احمد رضا مرادی


آمدم از سفره ی خیالی

بردارم لقمه نانی

آن را هم ربود

همسایه روبرو گرگ صفت خیالی .

دوسه روزیست

قحط نان وکار آمده

شب ها از عرق شرم پدر،سیرم 

شانه های زخمی پدر یادگار 

بی رحمی قابیلها

وبغض گلویش

یادگار ابراهیم ،موعد وداع 

زمین اما .... 

وروزها ..... 

هرصبح پدر با وضو 

می رود دنبال لقمه نان آبرو 

پدرم سهم چشمان آسمان شدو 

حالا میان غربت اشکهایم

فریاد می کنم

نه نان خواستم ونه آرزو

 جماعت پدرم کو پدرم کو

  سید مجتبی فارسی


 

 

به التیام درد 

کدام قبیله پشت دیوار شهر پنهان شدی

وسالها

درمرآب غمزده دعا به ساحل استجابت نرسیدی

دیوار هر چه دیرتر

نگاهم زیر پای آسمان حقیرتر

وسایه هایمان تا

خورشید قد کشیده اند

 حالا ای آسمان مرد

بیا که دفتر خاطرات این شهر بی تو اشک میریزد

 وقتی تنها عشق

فریاد سکوت فاصله ها ست

                                                                                                                                            

سید مجتبی فارسی


 

رویا

 

با امیدی گرم و شادی بخش

با نگاهی مست و رویائی

دخترک افسانه می خواند

نیمه شب  در کنج تنهایی

بی گمان روزی زراهی دور

می رسد شهزاده ای مغرور

می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر

ضربه سم ستور باد پیمایش

می درخشد شعله خورشید

بر فراز تاج زیبایش

تار وپود جامه اش از زر

سینه اش پنهان بزیر رشته هایی از در و گوهر

می کشاند هر زما ن همراه خود سویی

باد... پرهای کلاهش را

یا بر آن پیشانی روشن

حلقه موی سیاهش را 

مردمان در گوش هم آهسته می گویند

((آه...او با این غرور و شوکت و نیرو))

((در جهان یکتاست ))

((بی گمان شهزاده ای والاست ))

دختران سرمی کشند از پشت روزنها

گونه هاشان آتشین از شرم این دیدار

سینه ها  لرزان و پر غوغا

در طپش از شوق یک پندار

((شاید اوخواهان من باشد ))

 لیک گویی دیده شهزاده زیبا

دیده مشتاق آنان را نمی بیند

او از این گلزار عطر آگین

برگ سبزی هم نمی چیند

همچنان آرام و بی تشویش

می رود شادان به راه خویش

می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر

ضربه سم ستور باد پیمایش

مقصد او ... خانه دلدار زیبایش 

مردمان از یکدیگر آهسته می پرسند

((کیست پس این دختر خوشبخت ؟ )) 

ناگهان در خانه می پیچد صدای در

سوی در گوئی زشادی می گشایم پر

اوست ... آری ....اوست

((آه ،ای شهزاده ، ای محبوب رویایی

نیمه شبها خواب می دیدم که می آیی ))

زیر لب چون کودکی آهسته می خندد

با نگاهی گرم وشوق آلود

بر نگاهم راه می بندد

((ای دو چشمانت رهی روشن بسوی شهر زیبائی

ای نگاهت باده ئی در جام مینائی

آه ، بشتاب ای لبت همرنگ خون لاله خوشرنگ صحرائی

ره ،بسی دور است .

لیک در پابان این ره ...قصر پر نور است ))

می نهم پا بر رکاب مرکبش خاموش

می خزم در سایه آن سینه و آغوش

می شوم مدهوش

باز هم آرام و بی تشویش

می خورد بر سنگفرش های کوچه های شهر

ضربه سم ستور باد پیمایش

می درخشد شعله خورشید به فراز تاج زیبایش

می کشم همراه او زین شهر غمگین رخت

مردمان با دیده حیران

زیر لب آهسته می گویند

((دختر خوشبخت ))

شعر از فروغ فرخ زاد ارسالی از ولی الله قاسمی


 
وطن
 
      وطن یعنی همه آب و همه خاک                          وطن یعنی همه عشق و همه پاک

    وطن یعنی هویت اصل ریشه                                 سرآغاز و سر انجام همیشه

  وطن یعنی محبت مهربانی                                     نثار هر که دانی وندانی

        وطن یعنی زلال چشمه پاک                                وطن یعنی درخت ریشه در خاک

         ستیغ و صخره ودریا وهامون                                 ارس زاینده رود اروند کارون

        دنا  الوند  کرکس  طاق بستان                              هزار و قافلانکوه و   پلنگان

          وطن یعنی بلندای دماوند                                      شکیبا دل در اتش پای در بند

        وطن یعنی سهند صخره پیکر                                 ستیغ سینه در سنگ تمندر

         وطن یعنی شکوه اشترانکوه                                 به دریای گهر استاده نستوه

ارسالی از  محمد


 

 ز دو ديده خونفشانم به غمت شب جدايي

 چكنم كه هست اينجا گل باغ آشنايي

 مژه هاي چشم شوخش به نظرچنان نمايد

 كه درونه سنبلستان چرد آهوي حنايي

 همه شب نهاده ام سر چو سگان بر اِستعانت

 باميد انكه شايد تو به چشم من درآيي

 به قمار خانه رفتم همه پاكباز ديدم

چو به صومعه رسيدم همه زاهد ريايي

 به طواف كعبه رفتم به حرم رَهم ندادن

 تو برون در چه كردي كه درون خانه ايي

 در دير ميزدم من كه ندا ز در درامد

كه درا درا عراقي كه تو ام ازآن مايي

شعر از عراقی ارسالی از عباس مقدم


  

 زندگي يعني چكيدن همچو شمع از گرمي عشق

 زندگي يعني لطافت گم شدن درمعني عشق

 زندگي يعني دويدن بي امان در وادي عشق

 رفتن و اخر رسيدن بر در آبادي عشق

 مي توان هر لحظه هرجا عاشق و دلدار بودن

 پرغرور چون آبشاران بودن اما ساده بودن

 مي شود اندوه شب را ازنگاه صبح فهميد

 يا به وقت ريزش اشك شادي بگذشته را ديد

 مي توان در گريه ي ابر با خيال غنچه خوش بود

 زايش آينده را در هر خزاني ديد و آزمود

ارسالی از عباس مقدم


 

 اي قوم به حج رفته كجاييد؟كجاييد؟

 معشوق همينجاست بياييد بياييد

 معشوق تو همسايه و ديواربه ديوار

 در باديه سرگشته شما در چه هواييد؟!

 گر صورت بي صورت معشوق ببينيد

 هم خواجه و هم خانه وهم كعبه شماييد

 ده بار ازان راه بدان خانه برفتيد

 يكبار ازين خانه برين بام براييد

 آن خانه لطيفست نشانهاش بگفتيد

 از خواجه آن خانه نشاني بنماييد

 يك دسته ي گل كو اگر آن باغ بديديت

 يك گوهر جان كو؟ اگرازبحر خداييد

 با اين همه آن رنج شما گنج شما باد

 افسوس كه بر گنج شما پرده شماييد

شعر از شمس تبریزی ارسالی از عباس مقدم


دلم سنگ است و اين دنيا كويراست،وليكن اين دلم در آن اسير است، واما ترسم از خاك سبكبارش،وزين سرماو ازسوزش،وزآن گرماي آن خاكش وآن طوفان بي باكش وآن خورشيد بي تابش.كه نابودم كند گر من در آن سنگم،كه روزي آنچنان كوبد مرا با دست بي نبض وعطشناكش،ومن خوابيده وآرام صداي خردشدن رادرگلويم ميزنم آواز.كه ديگر نيستم من، نيستم ما، نيستم آدم در اين دنيا،و انگاه مي شوم خاك وبه آن دنيا دگر راهي نمي يابم. واين پند است براي تو، كه بايدكردجنگي ازان سخت تركه رستم كردوبايدكه پيدا كني آبي وصيقل دهي دل را وسختش داري در طوفان اين دنيا، تا نباشد بيم خرد گشتن در چاه عميق نابرادر هاي بي فرجام.

الهه قاسمی


 

ضجه هايي براي تو

 يه غم بزرگ تو دل روشن مهتاب

 يه بهونه براي بودن شبنم، تو دل گلاي لاله

 يه خزون ميون سبزي واسه ي نبودن تو

 عكس يه شعله آتيش، روي رودخونه ي رفتن

 يه صدايي كه مي گيره واسه ضجه هاي بودن

 يه نفس كه پر بغض، پرگريه، پرقصه

 پر از روزاي آشتي، روزايي كه گل عشق و ميون دلم ميكاشتي

لحظه هاي نبودن عشق تو رگ يخ زده ي من

 مي رسونه دلم و به قفسي شبيه ماتم

 يه مه تاريكي از غم ،تو دل سياه جنگل

 صداي وحشتي از من ،من و تنهايي ورفتن

 سكوت غريب خاك وگريه ي ابر بهاره

جاده اي خسته ومونده، از پي غبار مياره

 يه شبه نزديك كلبه،يه نگاه خيس تماشا

 يه عرق رنگ نگار،يه بغل غروب مياره

 قصه ي نبودن تو منو تنها نمي زاره

الهه قاسمی


شنیده ام که تو عکس شکسته می کشی با رنگ
اگر حقیقت است بیا من شکسته ام بی سنگ
مرا تو ساده بکش با تمام سادگی ام
و تلخ و تلخ و تکیده ولی کمی پر رنگ
مرا به رنگ روشن صد التماس تیره بکش
کنار کوچه بن بست و خالی از آهنگ
اگر تو معنی پرپر زدن ندانستی
پرنده ای بکش و یک قفس ولی دل تنگ
قرار هر دوی ما بر مدار ماندن بود
ببین که بی قرار توام هنوز بی نیرنگ
مرا تو خسته بکش، پاره کن شکسته بکش
شکسته از دل سنگی و خسته از دل تنگ

مینا  


 

حيلت رها كن عاشقا ديوانه شو ديوانه شو

 و ندر دل آتش درا پروانه شو پروانه شو

 هم خويش را بيگانه كن هم خانه را ويرانه كن

 وانگه بيا با عاشقان هم خانه شو هم خانه شو

 بايد كه جمله جان شوي تا لايق جانان شوي

 گر سوي مستان مي روي مستانه شو مستانه شو

 انديشه ات جايي رود وانگه ترا انجا كشد

زانديشه بگذر چون قضا پيشانه شو پيشانه شو

 يك مدتي اركان بدي يك مدتي حيوان بدي

يك مدتي چون جان شدي جانانه شو جانانه شو

اي ناطقه بر بام و در تا كي روي در خانه پر

 نطق زبان را ترك كن بي چانه شو بي چانه شو

شمس تبريزي(ارسالی عباس مقدم)


آن که آمد و دستی به دل ما زد و رفت
در این خانه ندانم به چه سودا زد و رفت
خواست تنهایی ما را به رخ ما بکشد
تنه ای بر در این خانه تنها زد و رفت
دل تنگش سر گل چیدن ازین باغ نداشت
قدمی چند به آهنگ تماشا زد و رفت
مغ دریا خبر از یک شب طوفانی داشت
گشت و فریادکشان بال به دریا زد و رفت
چه هوایی به سرش بود که با دست تهی
پشت پا بر هوس دولت دنیا زد و رفت
بس که اوضاع جهان درهم و ناموزون دید
قلم نسخ برین خط چلیپا زد و رفت
دل خورشیدی اش از ظلمت ما گشت ملول
چون شفق بال به بام شب یلدا زد و رفت
همنوای دل من بود و به تنگام قفس
ناله ای در غم مرغان هم آوا زد و رفت

راحله


من تو را به کسی هدیه می دهم که از من عاشق تر باشد

و از من برای تو مهربان تر....

من تو را به کسی هدیه می دهم که صدای تو را از دور٬

در خشم٬ در مهربانی٬ در دلتنگی٬ در خستگی٬

در هزار همهمه دنیا٬ یکه و تنها بشناسد...

من تو را به کسی هدیه می دهم که راز معصومیت گل مریم

و تمام سخاوت های عاشقانه این دل معصوم دریایی را بداند

و ترنم دلپذیر هر آهنگ٬ هر نجوای کوچک٬

برایش یک خاطره باشد.

او باید از نگاه سبز تو تشخیص بدهد که امروز هوای دل تو

آفتابی است٬ یا آن دلی که من برایش می میرم

سرد و بارانی است...

ای بهانه زنده بودنم... من تو را به کسی هدیه می دهم که

قلبش بعد از هزار بار دیدن تو٬ باز هم به دیوانگی و بی پروایی

اولین نگاه من بتپد...

همان طور عاشق٬ همان طور مبهوت و مبهم....

تو را با دنیایی از حسرت به او خواهم بخشید...

ولی آیا او از من عاشق تر و از من برای تو مهربان تر است؟

آیا او بیشتر از من برای تو گریسته است؟؟؟ نه... هرگز...

ولی... تو در عین ناباوری... او را برگزیدی...

می دانم... من دیر رسیدم... خیلی دیر... خیلی...

یک بار دیگر بگذار بی ادعا اقرار کنم:

که هر روز دلم برایت تنگ می شود...

روزهایی که تو را نمی بینم به آرزوهای خفته ام

می اندیشم...

به فاصله بین من و تو...

هر روز به خود می گویم: کاش شیشه عمر غرورم

را شکسته بودم...

کاش به تو می گفتم که عاشقانه دوستت دارم... تا ابد....

ارسالی از شهره

ادامه در صفحه بعد : صفحه ۲

 

                 لينک ثابت                  ديدگاه شما - 15 نظر                  تعداد بازديد : 4395 بازديد

 

تمام حقوق مادی و مينوی اين تارنگار وابسته به روستای خان آباد بوده, شايسته است که اگر بخشی را استفاده می کنيد, نام اين تارنگار را يادآور شويد.
طراحی و پشتيبانی: گروه طراحی وب مگابايت